پاشو



از خودت بگو...

چند وقتِ که از خودت خبر نداری؟!...

 

کجایی؟...

 

نیستی؟...

 

کم پیدایی...

 

یه سر به خودت بزن...

 

بقیه رو ول کن...

 

یه کمی به خودت فکر کن...

 

مگه چقدر زنده ای؟...

 

اگه تا آخر عمرت هم به این رویه ادامه بدی هیچی تغییر نمیکنه...

 

همینه که هست!...

 

پس رهاشون کن، تا راحت بشی...

 

بیا سراغ ِ خودت...

 

یه سری به خودت بزن...

 

کی بهتر از خودت؟...

 

کی بهتر از تو، تو رو میفهمه؟...

 

تنهایی؟؟؟...

 

پُر شو! از دورن پُر شو...

 

اونقدر پُر که همه ی جای خالی ها رو بگیره و دیگه خلایی نباشه...

 

نگرد دنبالِ کسی که با اون کامل بشی...

 

خودت یک تنه کامل باش...

 

وقتی سعی کردی کامل بشی و روی پای خودت بایستی...

 

چیزی یا کسی رو که میخوای، بدستش میاری...

 

همین حالا پاشو... پاشو...

 

یه سری به خودت بزن...

 

خیلی وقته که خودتو تنها گذاشته بودی...

 

پاشو...


غرور

آدمیزاد

غرورش را خیلی دوست دارد

اگر داشته باشد


آن را از او نگیرید

حتی به امانت نبرید

ضربه ای هم نزنیدش


چه رسد به شکستن یا له کردن

آدمی غرورش را خیلی زیاد

شاید بیشتر از تمام داشته هایش

دوست

می دارد

حالا ببین اگر خودش غرورش را به خاطر تو نادیده بگیرد چه قدر

دوستت دارد

 این را بفهم آدمیزاد


خیانت

روزی خیانت به عشق گفت : دیدی ؟

من بر تو پیروز شده ام !!!عشق پاسخی نداد

خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد

ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید

خیانت با عصبانیت گفت : چرا پاسخ نمیدهی ؟

سپس با عصبانیت گفت آنقدر بار شکست برایت سنگین بود

که حتی توان پاسخ هم  نداری ؟ 

عشق به آرامی گفت : تو پیروز نشده ای !!!

خیانت گفت  : مگر نه آن است که هر که را تو عاشق کردی

 من به خیانت وا داشتم

و آنگاه عشق پاسخ داد  :

آنان که عاشق خطابشان میکنی بوئی از من نبرده اند 

چرا که عاشقان هرگز مغلوب نمی شوند .

شیشه تبدار

 
hamtaraneh.com
 

روي آن شيشه تبدار تو را "ها" کردم
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستاني را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم

عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم

در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق
با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم


با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم

و به عشق تو فرآيند تنفس را هم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل
و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم

آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي
جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

 

کوروش

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

کجایی ؟

گاهی حجم دلتنگیهایم آنقدر زیاد میشود . .

که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ میشود . . . !

دلــــتـــنــگـــــم​ . . . !

دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من

که رسید از حرکت ایستاد . . . !


دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید . . .

دلتنگ خودم . . . خودی که مدتهاست گم کرده ام . . .

کجایی ...؟